دیوار نیستم که بخواهم سدی باشم دریچه ای هستم از درون به بیرون باز می شوم به انتظار تو می مانم تا کوبه های در را به حرکت در اوری انسانم می توانم زندگی کنم بی انکه برگی را از درختی جدا کنم عاشقم و تو برایم با نگاهت همه چیز می افرینی زیبایی روحی در آینه...
روزهایم کلافه است و پرسه می زند بدون من که گم می شود در پیچ کوچه ی نمناک بدون عابر که سکوت را در میان حرف های نجویده اش می توان فهمید میان ارتعاش لیز ستون های دودی که از پشت بام خانه ای علامت می دهد تا دهانم را بشویم و سراغش را از کلمات مانده در چشم های & روحی در آینه...